تبليغاتX
همون یکی از... - یه داستان!
به قولایی بذگریم
داشتم کتاب مکتوب از پائولو کوئیلو رو می خوندم٬ یه داستان به نظرم جالب اومد گفتم بنویسم

این طوری بود که:

یه مردی داشت با مشینش که گویا مرسدس بنز بوده تو یه جاده حرکت می کرد که یهویی تایر ماشینش پنچر میشه!

ماشینو نگه می داره و جک می ذاره زیر ماشین و شروع می کنه به پنچر گیری و...

وسط متوجه می شه جک رو جای درستی نذاشته! تصمیم می گیره تا اولین خونه پیاده بره و یه جک از اونا بگیره!

شروع می کنه به راه رفتن تو راه داشته به این فک می کرد که اگه ماشینمو ببینن حتما بابت قرض دادن جک بهم پول زیادی از من خواهند خواست! تو ذهنش داشت این مقدار پول رو تخمین می زد. هر قدر که جلو تر می رفت با هر قدمش مبلغو بیشتر می کرد تا این که وقتی رسید به خونه و در زد و درو باز کردن٬

فریاد زد:

شماها یه دزدین! کی دیده که این مقدار پول برای یه جک خواسته بشه؟!

داستان اینجا تموم میشه!

آخر داستان همچین جمله ای نوشته شده:

همه حتما این رفتار رو حداقل یک بار انجام دادن!!!! این طور نیس؟

خیلی درست بود

خیلی وقتا شده این اتفاق افتاده بدون این که به حرفای کسی گوش بدم با فکرای مالیخولیایی خودم تصمیم گرفتم !

به خاطر این کارم معذرت می خوام!!

همین

فعلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت 11:27  توسط ونوس |